تبليغاتX
تیراژه
باران  زد و شاخه درختان  شد  تر

در کوچه زنی گرفته چتری بر سر

می خواند جوانکی  به  آواز  بلند

آن یار چه شد که گیرمش تنگ ببر

*        *         *         *

آسمان  آویخته  بر شاخ  چنار

ماه تابان گشته از پشت  منار

دختری تنها  و زانو  در  بغل

روی سکو گمشده در فکر یار

*        *         *         *

آسمان غرید  و آتش  زد  به  خاک

خاک خونین دل شد و گشتی مغاک

دانه ای  افتاد  و مدفون شد  در آن

آب  آمد٬  دانه  را کردی اش  تاک

 

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 7:3 |
رهم بین٬ راه ناهموار و سنگی

بهر پیچش کمین کرده پلنگی

نه رهبانی چو افتم گیره دستم

نه دارویی که دردم را درنگی

*       *        *        *        *

تنم بین٬ دشمنونم خوار کرده

سرم بین٬ خائنین بر دار کرده

زده بر پا و دستم کند و زنجیر

مسیرم بین ٬ چه ناهموار کرده

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 20:46 |
فریادت در شهر موجی شد

و بر گرده باد آمد این سوی آب

نامردمان

با گلوله دریدند سینه ات را

و تو با چشمان باز

          به آسمان نگریستی

و جهان بر مرگت گریست

*           *             *

رسولی گشتی

با معجزه ای که آخرین نگاهت بود

وقتی که سنگفرش خیابان  سرخگون شد

پیامی آوردی

             که کرامت انسان بود

و جهان می گریست

و نامت ترانه شد بر قامت برابری٬ آزادی

در کوچه های قاهره

روستاهای بولیوی

خیابانهای پاریس

                 "ندا" ایران شد و

                                   ایران "ندا"

 *              *            *

موج سبز کرامت انسان بود

و ما برادران و خواهران "ندا"

ما در هر کجا که باشیم  "سبز" خواهیم ماند

ترانه ما جنگلی ست

                زاییده روزی که سینه ات درید

*            *             *

در اوین

ناباوران "سبز" را به زنجیر کشیدند

غافل از آنکه

  ما بسیاریم

و

 آنان  اندک 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:7 |
شادی آن روز که این دولت ویران برود

دامن آلوده  خدایا  که  ز ایوان  برود

محتسب جامه تقوا بفروشد شب و روز

رند داند که در این کار پریشان برود

خلق را حادثه ای حکمت دنیا آموخت

کاویان بر سر دست کرده خرامان برود

دید فرعون بچشم خود و شد منکر امر

کور گردیده و اینسان به بیابان  برود

خدعه  دیو  اگر جای  سلیمان  گیرد

عاقبت تخت رها کرده و گریان برود

مشکل کار گره خورده ما سخت مبین

کاروان چون به ره افتاد شتابان  برود

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 21:5 |
الهی آنکه کشتت کشته گرده

به خون خود چو تو آغشته گرده

تو سر دادی و ظالم شد سیه رو

سیه رو کشته و آواره گرده

 

زدی تیر و دریدی سینه ام را

ز خون غرقابه کردی پیکرم را

خدا لعنت کنه فرمانده ات را

 که گریان کرد خلق و مادرم را

 

نویسم شعر خود با جوهر سبز

جهانم تیره اما بیرقم سبز

ز موج سبز شد غاصب پریشون

دل دریادلان چون جنگل سبز

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 18:9 |
"ندا"   سر داد

در خون غوطه ور گردید

مرا آنسوی مرز و آبها تصویر مرگ تو پریشان کرد

صدا سر می دهد وجدان

خون تو ٬ شکاف پایه های تخت صیاد است

"ندا" سر داد

و قلب من بدرد آمد  

---------------------------------------------------------------------

دوست خوب ما ٬علیرضاآقائی راد٬ روزنامه نگار.نمایشنامه نویس و استادیار دانشگاه، ساعت 2 بامداد روز جمعه از سوی افراد لباس شخصی و بدون ارائه’ حکم، بازداشت  و تا به حال از ایشان اطلاعی در دست نیست.


به امید روز آزادی هرچه زودتر دوست خوبمان.

خبر: دوست خوب ما به خانه برگشت. خوشحالیم. 

 به وبلاگ دوست خوبمان سر بزنید.

http://www.portreh.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 20:1 |
گندمزاری تنت٬ در بوی صبح و انار رنگ چشمهایت وقتی که روز در گردن شب

می شکند. 

 

هرچه می زنم پس٬ آن آبی خوب دامن تیره گون سبزت را با پشت دستهای آجری٬

ملامت سکوت صدای خواستن از میانه پنجزه رو به غروب آزاری می شود.

با خود می گویم آن ترانه ناخوانده میان کاغذ های تلنبار شده در حجره کیف دستی ام

روزی مهاجری شود در ارکستری غریب٬ میان جمعیتی ناهمگون٬ تو باشی شاید و

بشنوی.

 

خیالبافی هایم را که سینه  درد خوابی بی سر و گنک٬ تکه تکه آویخت به جاپای

قدیسی که سنگتراشی خلق کرد دیروز٬ زیارتگاه روزهای جمعه خواهد شد بر

 مردمی  که نه از من بودند و نه از تو.

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 18:23 |
بیا تا که در زلف باد٬ پریشان شویم

و در بستر خشک و ترد سکوت٬ شناور شویم

بیا در میان دو آیینه روبرو

ابد گشته در رنح و شادی و غم

بیا تا شویم ابر و باریم بر کوه و دشت

و شوئیم خون از علف

و گوئیم ذات جهود و مسلمان و هندو٬ زرد و سیاه و سفید

در نفس گیتی یکی ست

بیا تا بدریای عشق٬  بشوئیم  رنگ تعصب ز دین

دهیم شاخه گل به تمساح و گرگ

و با هم٬ آدم شویم

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:6 |
من از مرغ شب خسته ام

ز ننگ سکوت

ز گهواره تا گور دانش بجوی

ز هر شعر و آوای عصر حجر خسته ام

من از درک مالیدن شیشه بر پشت باد  یا به عکس ٬سراپا همه خسته ٬ آزرده ام

مگوئید از عشق و شیرینی اش

مگوئید با من بیا یک شویم

من از درک آن واژه های دروغین

که سد بار در نامه ها گفته شد خسته ام

مگوئید با من که " من - تو " ٬ " تو - من "

من از گفتن " خسته ام " خسته ام

تو راه خودت رو و من راه خود

تو فریاد کن ٬ هرچه خواهی بگو

من از راه تو خسته ام

مگوئید با من " بیا یک شویم"

من از یک شدن خسته ام

من از یک شدن خسته ام

 

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 9:49 |
بیا در خزان گل یاس پیر

به همراه باران بشوئیم خاک

ز عطر گل یخ به هنگام صبح

نشانیم تاجی سر شاخ تاک

زدائیم گرد از رخ دشت خشک

زباد پر بال پروانه وقت اذان

به خورشید گوئیم شب خوش چو خسبد به کوه

کشیم دست بر پشت باد وزان

بگیریم رنگ شقایق به مشت

پراکنده سازیم در دشت و شهر

زنیم نقش دریا به ابر بلند

چوبارد به سنگ و به خاک و به نهر

بیا در میان دو لبخند پاک

دهیم آب و گندم به گنجشگ و مور

ببندیم پیمان خوبی و مهر

بروبیم شب را به جاروب نور

سحرگه به همراه بانگ خروس

به خورشید گوئیم صبح اش بخیر

به سار نشسته به شاخ چنار

بگوئیم از گردش چرخ و مهر

چو نیلوفر رسته بر پای آب

بگوئیم درد دل خود به جوی

نشینیم زیر درختی چنار

بگردیم خامش ز هر های و هوی

به انگشت نرم نسیم پگاه

نویسیم پیغام بر برگ مست

"میا زار موری که دانه کش است"

"که جان دارد و جان شیرین خوش است"

+ نوشته شده توسط نادر هژبری در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 8:50 |
------------ ----------